![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
|
تا به حال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم..
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن دکتر(پرزیدنت).
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند. شهر هرت جايي است كه ...........
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
|
|
+ نوشته شده در
90/09/15ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
می خوردن و شاد بودن آيين
منست
گفتم به عروس دهر کابين
تو چیست سلام. ميدونم كه بعد از اين همه وقت مخاطبي اينجا ندارم. اما اومديم كه بمونيم. پس تنهامون نذارين. اگه تيز باشين همه فعل هامو جمع بستم. آخه منو بهناز قراره با هم بنويسيم مثل قبل. |
|
+ نوشته شده در
90/02/14ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
چند وقتی بود که مدام میامدم و سر یمزدم اما چیزی نمینوشتم، میامدم تا ببینم هنوز کسی به فکر من هست یا نه! اما دیدم دیر زمانیست که از یادها رفته ام شیطنتهام هم داره از یادم میره، دیگه اینجا کسی نیست که باهاش کل کل کنم ، تو روش وایسمو دادو بیداد کنم، کفرش رو در بیارم، بهم بپریمو تو سر کله هم بزنیم راستش دلم برای خودم تنگ شده، برای شیطنتام؛ برای مینا برای فرهاد برای خونمون، برای داداش مینا که هی بزنم تو برجکش برای همه چیز برای خودم اما دیگه باید یه سری چیزا رو باور کرد؛ اینم جزو همون چیزاست که باید باور کنم باید باور کنم که باید تغییر کنم؛ یه به قول بعضیا بزرگ بشم، شاید این دوری برای تغییرات خوب باشه اما نمیدونم که میتونم تحمل کنم یا نه، میترسم نتونم بیشتر از دووم بیارم |
|
+ نوشته شده در
89/05/06ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
شب آفريدي ، شمع آفريدم خاک آفريدي ، جام آفريدم بيابان و کهسار و راغ آفريدي خيابان و گـلـزار و باغ آفريدم
آنم که از زهر نوشينه سازم |
|
+ نوشته شده در
89/03/11ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
وایییییی عجب استقبالی از برگشت دوباره من !!!!
از 16 فروردین تا حالا پست ندادم که ببینم اصلا کسی به یاد من هست یا نه که دیدم نه بابا اصلا فراموش شدیم رفت. فرهاد هم که معلوم نیست کجاست بهر حال حالا که اومدم مینویسم الان یه چند روزی هست که اسباب کشی کردیم و اومدیم اینجا؛ به دور از دوست جونیم مینا، بدون اون چقدر روزا کسل کنندست ، اما خوب چیکار میشه کرد، کار آقای پدر اینطور ایجاب میکند دیگر! البت خونه بدی نیست ، شیکه ، بزرگه ، حیاط باحالی هم داره، اما خوب خونه خودمون که نمیشه! اما با تمام خوبیهایی که این خونه داره، یه بدی بزرگ داره ،که اونم اینه که در حیاط خونه اصلا آزادی نداری، چرا که وقتی میرم تو حیاط مدام یک عدد بچه پرو از ساختمان مقابل که متاسفانه کاملا به حیاط ما دید داره ، در حال دید زدن میباشد. اه آدم تو خونه خودشم آزادی نداشته باشه! یه بوته گل رز خیلی باحال داره که کلی باهاش کیف میکنم، پر گل قرمز باحال. میخوام با آقای پدر بگم یک عدد تاب خوجل هم برام توی حیاط نصب کنه و یه فکری هم به حال این بچه پرو بکنه، البته خودم فکرایی براش دارم اما بهتره که فعلا دست به اعمال خشونت آمیز نزنم. دیگه اینکه اوایل کوچمون هم یه آقاهه ای هست که یک عدد بنز خجل داره، خیلی باحاله!!! البته به پای اتول خجل من که نمیرسه ، اما خب قشنگه دیگه؛ راستی نگفته بودم که آقای پدر یک عدد اتول خجل برام خریده؟! خب اشکال نداره حالا میگم، اونموقع که دپسرده بودم و پدربزرگ هم فوت کرده بود، آقای پدر برای اینکه ازون حالو هوا منو در بیاره و خوشالم کنه یک عدد 4 چرخ ناناز به نام پراید برام خرید، هرچند اونموقع حتی سوارشم نشدم که ببینم اصلا خوب هست یا نه ؛ اما حالا که سوار میشم میبینم که زیاد هم بد نیست خب دیگه فعلا هیچی دیگه تا بعد؛ ازین به بعد تقریبا زود به زود میامو آپ میکنم البته در صورتی که ببینم کسی اهمنیت میده و میادو به اینجا سر میزنه در غیر این صورت که هیچ ! |
|
+ نوشته شده در
89/02/10ساعت 12 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
گر تو سبزی، سبزم
گر تو شادی، شادم من ز شیرینی تو فرهادم وطنم، ایرانم عید نوروز مبارک که تو آبادی و من آزادم
سلام بیبخشید که دیر اومدم ، اما کلی حرف برای گفتن دارم زود بر میگردم |
|
+ نوشته شده در
89/01/16ساعت 4 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
سرمـــســـت شد نگارم ، بــنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش ، پیـــــــچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو ، گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد ، خود این بود نشانش چشــــمش بلای مستان ، ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چـوب شهـشـــــهـانشای عشق الله الله ، سرمست شد شهنشه برجه بگــیــر زلــفـش ، در کش در این میـانـش اندیــشـه ای کـــه آید در دل ، زیار گــــــــــوید جان بر سرش فـشـانم ، پر زر کـــــنـم دهانش آن روی گــلـــســتـانــش و آن بـلـبـل بـیـانـش وآن شـیــــوه هاش یارب ، تا با که است آنش این صورتش بهانه است ، او نور آسمان است بگذر زنقش و صورت،جانش خوش است جانش دی را بـهـار بـخـشـد ، شـب را نــهـار بـخشد پس این جهان مرده ، زنده است آن جهانش سلام دوباره اومدم منتظر باشید |
|
+ نوشته شده در
88/12/20ساعت 12 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
سلام
مدتی نبودم، وچقدر هم دلها برایم تنگ بود!!! انگار بودو نبودم چندان مهم هم نیست و نبوده که حتی کسی جویای علت نبودم بشه!! مدتی پیش دوتا شک بد داشتم، اولی که خوب خصوصیه و اینجا نمیشه گفت و دومیش هم فوت پدر بزرگم که کمتر از 3 هفته ست که از پیش ما رفته . این دو باعث شدند مدتی حالو حوصله کاری نداشته باشم؛ چقدر هم بد اخلاقو گنده دماغ شده بودم؛ چقدر با این فرهاد بیچاره بد صحبت کردم! خلاصه اینکه الان هم نمیخواستم بیام، اما دیدم که بی خبر یهو رفتن درست نبوده و حداقل باید بیامو یه عذر خواهی ازتون بکنم. هنوز فکرم درگیره، هنوز با خودم کنار نیومدم، کاش هیچکدوم این اتفاق ها نمی افتاد؛ اما اگه یه روز .... هیچی ولش کن. فعلا! |
|
+ نوشته شده در
88/12/12ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
88/11/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
پی نبشت؛ شاید هم نوشت: بابت همه چیز ممنون، بابت صبرتون،تحملتون؛ بابت همه چیز معذرت میخوام، خودخواهیام، مسخره بازیام و... |
|||
|
+ نوشته شده در
88/11/14ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
سلام ملیکم دوست جونیا، (البته کمی بیوفا)
اومدم دیدم واییییییی،چی گردو خاکی نیشسته روی بلاگ نانازمون، دوست جونیا هم که کم لطفیاشون رو از ما دریغ نکردندو سری هم بی ما نزدند!!!!! خوب دلیل اینکه یه چند وقتی نبودمو بهتون هم سر نیمیزدم این بود که گرفتار مثلا درس میبودیم، و قول میدهیم که ازین به بعد زود زود بیایم(فرهادی رو نیمیدونم، اینو از قول خودم گفتم!) در این مدت ماجرای خاصی که قابل بیان باشه پیش نیومد ، تا امروز صبح که مبحث داغ داغ خوشه چندیو ازین حرفای مخصره! در حین همین اراجیف منو مینا به خیابان رفته تا اندک مقداری خرید بنماییم، در یکی از پاساژها در حال چرخ زدن میبودیم که یکی از پشت سر صدا زد خانوم کفشاتون واکس نمیخواد؟! من که گمان بر مزاحمت داشتم خود را آماده رزم کرده و با خشانت(kheshanat) بسیار برگشتم تا چندتایی بارش کنم که نگاهم به پسری خشرو با لباسی شوریده و موهای تا حدی نامرتب افتاد که چند جای لباسش هم اثرات واکس دیده میشد، پسری در حدود 20یا 21 ساله که کفش واکس میزد. پسرک از طرز برگشت من جا خورده و آماده شنیدن جیغ بود و من ماتو مبهوت بهش خیره شده بودم و نمیدونستم که چی بگم ، که دوباره پسرک آروم گفت: "واکس بزنم؟ کفشاتون واکس نمیخواد؟" منم جوابش رو دادم نه ، اینا واکس نمیخورن؛ و رو به مینا کردو گفت واکس بزنم که مینا یه 1000 تومنی از کیفش در آورد که بده به اون پسر، وقتی پول رو سمت پسر دراز کرد اون سریع گفت اول کفشتون رو واکس میزنم بعد پول، مینا کفت ممنون نیازی نیست زحمت بکشی کفشام نیازی به واکس نداره؛ اینو که مینا گفت پسرک سریعا گفت پس برای چی پول میدی؟ مگه من گدام، سریع سرش رو انداخت پایین و رفت. منو مینا هم رفتیم پشت ویترین یه مغازه و بعد هم داخل مغازه، من همش حواسم پیش اون پسر بود ، مینا هم هی میپرسید این خوبه یا اون و منم بیتوجه یکی رو نشون میدادم. وقتی داشتیم از مغازه بیرون میومدیم چشمم به همون پسرک افتاد که یه گوشه نشسته بودو داشت یه جفت کفش رو واکس میزد، تفلک حتی یه لباس گرم درست حسابی نداشت، مینا که متوجه رفتار من شده بود آروم گفت که زیاد فکر نکن ازینا زیاده، من گفتم طفلک تو این سن باید بیاد التماس اینو اونو بکنه برای اینکه کفششون رو واکس بزنه؛ مینا آروم گفت مهم نیست که داره واکس میزنه ،مهم اینه که بدونه برای چی داره واکس میزنه! همون لحظه گفتم حالا این دکتر خوشه بند کجاست که اینو ببینه که اینقده کُری نخونه. هنوز هم تمام فکرم پیش اون پسرکه؛ کاش کفشام واکس خور بود تا میدادم بهش واکس بزنه. هنوز اون چهره زیبا و معصوم جلو چشممه. حرف مینا هم خیلی جای بحثو تفکر داره!!! "مینا آروم گفت مهم نیست که داره واکس میزنه ،مهم اینه که بدونه برای چی داره واکس میزنه!" |
|
+ نوشته شده در
88/11/06ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
هين كژ و راست مى روى باز چه خورده اى بگو گفتم كو شراب جان اى دل و جان فداى آن ديوان شمس تبريزى ((غزليات )) |
|
+ نوشته شده در
88/10/28ساعت 9 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه.خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه: ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقای خونه هنوز خونه اونهاست. پینوشت: |
|
+ نوشته شده در
88/10/27ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
خوب آمدم که تعبیرات خواب کنم! اندک مقداری حال و احوالات سیاسیمان بهتر گشته و دیگر مدام میل به بالا آوردن بر روی ... از فرط ... نداریم! اصلا هر کس هر غلطی میکند بکند و هر کس هر ...(بیق) میخورد خوب بخورد ؛ ما چرا اعصاب خودمان خوردوندانده کنیم که خردهایش هم در زیر پای خودمان و دیگرا موجبات ناراحنیمانرا فراهم آورد! (چی گفتم) خوب بریم سر بحث خودمان بگو بینم امشب چی خواب دیدی یا بهتره بگم چی میخوای بیبینی؟ رایجترین کابوسهای شبانه! (+تعابیر آنها) هر کسی خواب و رویا میبیند و گاهی هم اینها شبیه کابوس هستند چه پس از خواب به یاد بیاوریم و چه به یاد نیاوریم. محققین دریافته اند که اکثر کابوسها و خوابهایی که افراد میبینند شبیه هم بوده و تعابیر مشترک دارند. در اینجا رایجترین خوابها و کابوسهای بین مردم را که از سوی موسسه جهانی تحقیقات خواب منتشر شده، مرور میکنیم. باقیش رو در ادامه مطلب بیخون! پی نبشت: 1_این که گفتم منظور تغییر عقیده نبود! فقط اندکی بیخیالشان شده و سر گرم روزمرگی خودمان گشتیده بیدیم! 2_این تعبیر خوابرو از یکجا کش رفتم! جالب بود اینجا گذاشتم؛ البته در پایان برای حفظ حقوق و دسمتمزد نبیسندش امسشو نبشتیده بیدم، میتونید بیرید بیبینید! 3_خوب 3 نداره چرا همه عادت کردن دنبال 3 باشن؟ یعنی چی میگن تا 3 نشه بازی نشه؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
88/10/23ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
مثلا زمستونه
اه پس چرا بارون نمیباره!؟ بدجور دلم گرفته ، بدجور دلم هوای بارون داره؛ بزن بارون تا شاید کمی از غبارها شسته بشه بزن باران که درچشمان ياران جهان تاريک ودرياواژگون است بزن باران که دين رادام کردند شکارخلق وصيد خام کردند بزن باران خدابازيچه اي شدکه باآن کسب ننگ ونام کردند بزن باران به نام هرچه خوبيست به زيرآوارراي پاي کوبيست مزارتشنه جوباران پرازسنگ بزن باران که وقت لايروبيست پی نوشت1: وقتی اون صحنه رو دیدم که با وانتی که جلوش گارد بسته شده بود به اون انسان زدو باز مثل حیون عقب رفتو دوباره از روی اون عبور کرد؛ حالم از این انسانیت ،از این ننگ انسان بودن، از این اسم بهم خورد. " تمامی مرگها مشکوک است، ... ، دو نفر بر اثر برخورد با ماشین جان باختند نه توسط مامورین" پی نوشت2: آخه چرا ما اینقدر نقطه ضعف داریم؟ مگه پیام عاشورا چیزی غیر از فریاد در برابر ظلم بود؟ پس بی حرمتی به عاشورا دیگه چه صیغه ایه؟ که حالا به اسم اسلام دارن ... |
|
+ نوشته شده در
88/10/09ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
تقاضای کارکرد های اضافه جهت ماشین اسلامی ساخت اندونزی
بنا به خواست امت مسلمان، این کارکردها هم باید به خودروی اسلامی اضافه بشه: 1- خودرو هنگام حرکت باید صلوات بفرسته 2- سرعت که از 80 بالاتر رفت، آیت الکرسی بخونه 3- وقت رد کردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله" 4- وقت رسیدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه" 5- وقت سوار کردن دوست دختر – دوست پسرها صیغه محرمیت بخونه 6- وقت پیاده شدن بگه "صدقالله علی العظیم..." 7- در ماه مبارک رمضان از صبح تا غروب در باکش رو باز نکنه و نشه بهش بنزین زد. اما از غروب تا صبح هر چی بهش بنزین بزنی باکش پر نشه. 8- وقت اذان، هر جا که بود ترمز کنه و شروع کنه به نماز خوندن. به ویژه در جاهای پر ترافیک که با ماشینهای دیگه، نماز جماعت بخونن. 9- اگر ماشین نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشین روش به یه طرف دیگه قرار بگیره. 10- اگر لازم شد برای ماشین نامحرم بوق بزنه، میل لنگش بره توی بوقش که صدای بوقش عوض بشه. 11- اگر ماشین دیگهای خلاف کرد، در راستای امر به معروف و نهی از منکر، خودش رو بکوبه به اون. 12- بوی گلاب بده. 13- رو به قبله پارک کنه. 14- رو به قبله آب روغن پس نده. 15- بعد از گرفتن بنزین، غسل کنه. 16- ضمنا باید جا برای 110 جلد کتاب مجلسی (اسمش چی بود؟) و نهجالبلاغه و تفسیرالمیزان و چیزای دیگه هم داشته باشه. 17- یک صندلی مخصوص برای سوار کردن افراد خاص. 18- یک در مخصوص که اقلیتهای مذهبی فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمنا صندلی اونها هم باید از صندلی بقیه جدا باشه 19- ... دیگه باقیش رو خودتون بنویسین! |
|
+ نوشته شده در
88/10/06ساعت 2 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
سلام ملیکوم دوست جونیا! خوفید؟ کلی بیبخشید که یه چند روزی نبودم، خوب کار فراوان بودو مجال نیدونم چی ، حافظا ...
اما حالا اومدم که ببینیسم که چه شد و .... بهله، جونم براتون بگه که شنبه آقای پدر از ماموریتشون برگشتن. بنده که به خونه مینا رفتیده بودم و از آمدن آقای پدر بی اطلاع بودم، ناهار رو اونجا موندمو کلی با مینا خوش گذروندم، عصر فارغ از غم ماشینو بیخبر از ورود آقای پدر دغولالباب کردیم و با چشمهایی حیران کفشهای آقای پدر را دیدیم. چنان برقی از کله مان پریدن نمود که مجال نیافتیم مقدار فازش را بسنجیم، لیک گمان بردیم که 30 فازی بود. آب دهان را غورت داده و ترسانو لرزان سرکی به اندرون خانه کشیدیم، مادر خانومی در آشپزخانه و آقای پدر بر روی کاناپه مشغولاته استراحن بودند، با ترس فراوان قدم به پیش گذارده و با صدای یواش سلامی عرض نموده و خود را از برای فراری بس سریع آماده ساختیم. با کمال ناباوری دیدیم که آقای پدر رو به ما با کلی ذوق جواب سلاممان را دادندو از برای بوسه و بخل آغوش باز فرمودند؛ ما که گمان دامی از برای تنبیه از آن صمیمیت داشتیم با ترس فراوان قدم پیش گذارده و حفظ موقعیت ازبرای فرار را در صدر افکارمان قرار دادیم. اما انگار واقعیت داشت؛ همانطور که در آغوش آقای پدر در حال بوس باران شدن بودیم با تمام وجود سعی بر آن داشتیم که از بیرون زدن شاخهایمان از فرغ کله مبارک جلو گیری کنیم. بعد از مراسم دیده بوسی و سوراخ سوراخ شدن پوست نازنین صورتم توسط سیبیلهای آقای پدر به آشپز خانه رفتیم تا برای آقای پدر چای بیاوریم. رفتار مادر خانومی اندکی مشکوک بود، بعد این همه روز (همون 10 روز) اصلا با آقای پدر حرف نمیزد و همینطور هم آقای پدر، استکان چای رو تو سینی گذاشتم و سریع در جلوی آقای پدر ظاهر شدم و پرسیدم چی شده؟ آقای پدر که انگاری برای شنیدن این سوال لحظه شماری میکرد سریع گفت: از مادر خانومیتون بپرسید! زدن ماشین نازنین منو داغون کردن تازه انتظار تشویق هم دارن! اینو که شینیدم سریع اومدم بگم مامان؟ که مادر خانومی اجازه حرف زدن به بنده نداده و گفتن که: زدم که زدم ، حالا مگه چی شده؟! چارش یه تعمیره! اصلا مگه نمیخواستی اینو عوض کنی ؟ پس اینهمه دادو بیداد نداره! من که گیجو ویج نمیدونستم چی بگم کم کمک داشت گوشی دستم میومد که وقتی من نبودم چه شده و چی گذشته. گویا از اونجا که مادر خانومی منو زیادی دوست میدارن (الهی من قربونش برم) وقتی خشم آقای پدر رو در هنگام دیدن ماشین میبینن از ترس اینکه آقای پدر به من چیزی بگه سریعا گناه منو به گردن میگیرن . بنده هم اندکی گیجو منگ ،ساکت مثل بچه آدم نشستم روی کاناپه و هیشی نگفتم؛ بعد از جمو جور کردن فکرم، به آقای پدر گفتم که مادر خانومی ماشین رو نزده ، مادر خانومی سریع وسط حرفم پریدو گفت تو دخالت نکن دخی ، برو سراغ کارت. من که تصمیمات بهنازیم رو گرفتیده بودم گفتم : نخیرم نیمیرم، من ماشینو کوبیدم به در پارکینگ خودم هم گردن میگیرم. آقای پدر با تعجب گفت تو زدی؟ منم کل داستان رو گفتم؛ آقای پدر چنان شاکی شدند که دادی بر سرمان کشیدندو من بیچاره (گناهکار) رو به اندرون اطاق تبعید کردند. من هم که میدونستم چه گندی زدم سرمو پایین انداختمو رفتم تو اطاق؛ در حالو هوای خویش بودم که صدای گفتگو یا به عبارتی منت کشی آقای پدر رو با مادر خانومی شینیدم. آقای پدر گفت چرا تو گردن گرفتی؟ مادر خانومی در پاسخ گفت واسه اینکه تو این چند روز به اندازه کافی خودش عذاب کشیدو تو فکر خراب کاریش بود (چقدر هم من به فکر بودم خداییش) نمیخواستم که دیگه اینجوری سرش داد بزنی و بد باهاش رفتار کنی، و .... که دیگه من ناراحن و خجول رفتمو بر روی تخت لمیدم و هدسد خجلمو برداشتمو پلیرمو آتیش کردمو به اراجیف محسن نامجو گوش دادم ( ای مقام {بیق} برتری .... ای مقام و.......) نیدونم کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم دیدم آقای پدر روی صندلی پشت میز سیستمم نشستیدندو دارن منو نیگاه میکنن. منم خوابالوده و مثلا خجول سرمو پایین انداختمو فقط گفتم بیبخشید؛ آقای پدر خندیدو گفت تو آدم نمیشی؟ حتی وقتی مثلا ناراحتیو خجالت زده باید اینجوری حرف بزنی؟ بیبخشید چیه؟ من که از خنده آقای پدرنمیدونستم بالاخره از دستم ناراحنن یا نه گفتم، خوف عادته! بعد باب نصیحت باز شد که بزرگ شدی و..... تا رسید به ماشین، که چرا بی اجازه برداشتی؟! من هم که معمولا حرفمو رکو رو راست میزم گفتم: خوب ماشین که برام نخریدی، ماشین هم که نمیدی من باهاش برم، خوب پس مجبور میشم دیگه! آقای پدر بلند شدو با لبخندی پر از معنی گفت : رو هم خوب چیزیه دخی! بعد گفت پاشو بیا شام بخور، پاشو من که کاملا از رفع خطر از بیخ گوشم مطمئن شده بودم گفتم: پس ماشین چی؟ آقای پدر گفت فردا میدم درستش کنه، اما پولشو از پول تو جیبیت کم میکنم! منم از خدا خواسته پرسیدم: پس بخشیدی؟ آقای پدر گفت: چون گناهتو خودت گردن گرفتی آره این بارم میبخشم ، اما وای به حالت اگه دفعه دیگه شیطنت کنی!!!! منم که کلی خوشال بودم ، شادو سرخوش از اطاق پریدم بیرون و رفتم سر میز شام و گفتم: حالا تا دفعه بعد خدا بزرگه!!!! آقای پدر نگاهی پر معنا به من انداختو گفت : رور رو برم، کم نیاری یه وقت! |
|
+ نوشته شده در
88/09/29ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
هراس هاي بيهوده تا بوده همين بوده شرع ¸ قانون و تباهي و پوچي بيهودگي و عمر ميرسد به سي ¸ پنجاه ¸ هفتاد و حاصل چند فرزند و چندين نواده و اين است ضمانت زندگي گوسفندان آبادي بالا چه فرق دارد؟ آبادي پايين چوپانها سر مست مغرور وسر شير هست پنير هست و ماستهاي ترشيده و گهگاهي گرگهاي دريده ودر هر جشني و در هر عذايي سري بريده من رفتم ميروم جايز نيست من رفتم و حديث گفتم چوپان به از گوسفند آزادي به از بند چه با لبخند چه بي لبخند آزادي به از بند پی نبشت: آخه حالا با بستن مسنجرو قطع اس ام اس و پارازیت انداختن میشه جیلوی فهم و شعور یک ملت وایساد و اونو انکار کرد؟ حالا مثلا گفتی خارو خاشاک، نمیگی یه وقت همین خارو خاشاک با یه باد یا حتی نسیم کوچوکولو ممکنه بلند بشه و بره تو چشت؟؟؟؟؟ چشت رو در بیاره؟ خوب این جنگولک بازی رو راه انداختی که یه سری رو وادار به کاری کنی، با پرویی تقلب کردی گفتی نه شما دارید دروغ میگید، دستور تیر هم که دادی! (بابا آخه اون شاه هم که شما اینقده ازش بد میگید، آخر کار دستور تیر داد نه از روز اول اونم ایجوری، از بالای مسجد! جوون مردم رو از پشت بوم پرت کنی بگی داشته کار میکرده افتاده، تیر بزنی به دختر مردم بگی نه ما نبودیم که اصلا ما فقط میریم دنبال قاتل شهیده{گور به گوری} شروینی، اون از مردم خودمون واجب تره!!! و .....) اینقده عصابم داغونه که خرابکاری خودمو یادم رفت!! حالا چیجوری به بابایی بیگم ماشینشو داغون کردم؟ |
|
+ نوشته شده در
88/09/16ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان...
اما : به قدر فهم تو کوچک میشود به قدر نیاز تو فرود میآید، به قدر آرزوی تو گسترده میشود، به قدر ایمان تو کارگشا میشود، به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود، به قدر دل امیدواران گرم میشود... پــدر میشود یتیمان را و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. خداوند همه چیز میشود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسه ییخوراک و تکهای نان مینشیند بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"... مگر از زندگی چه میخواهید ؟ |
|
+ نوشته شده در
88/09/13ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
کلی خوشال بودم آقای پدر به مدت 10 روز میرن ماموریت، همون روز اول کوفتم شد. صبح که بیدار شدم یه سرکی به اطاق آقای پدر انداختم،کلی ذوقیدم که رفتن ماموریت، یواشکی به دور از چشم مادر خانومی رفتم سوویچ چهار چرخ آقای پدر رو برداشتیدمو پریدم تو اطاق خودم. بعد که مادر خانومی رفت بیرون گواهینامه خجلمان را برداشتیدیمو به مینا زنگیدیم که آماده باش که میخوام بیام سراغت بریم بگردیم. در پارکینگ رو باز کردم و به صرعت پریدم پشت فرمون چهار چرخ آقای پدر، با کلی ذوق استارتیدیم و اندکی ماشین رو گرم نمودیم، دنده عقب فرمودیم که بیرون رویم ، باکلی ذوق از آیینه ها بغل را نگریستیمو بیرون رفتیم که ییهو، صدای گوش خراش جیره ای به گوش رسید! واییییییی درب سمت کمک راننده چنان به در پارکینگ نزدیک بود که نگو!!! با کلی ترس اومدم پایین ، با چشم بسته رفتم سمت درب ماشین، یواش یواش چشمم رو بازیدم، وایییییی رنگ نازنین اتول آقای پدر....... وایییییییییی .... __________________________________ پی نبشت: هیشکی حرف نزنه ها!!!!!!! آی دیووونه خان با توام! بیخندی کشتوندمتا!!!!!!!! خیلی ناراحنم الان، اه |
|
+ نوشته شده در
88/09/11ساعت 6 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
پارازیت اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|